RSS  Atom  |   خانه |   شناسنامه |   پست الکترونيک |  پارسي بلاگ
اوقات شرعي

مهجور شاکي

+ فاطميه روضه ي مادر نيست... (دوشنبه 30/2/1387 ساعت 1:9 صبح)

باذنک يا رفيق...


دلم مي خواد فقط بنويسم چي... نمي دونم شابدم اصلا مهم نيس...


حداديان داره تو گوشم مي خونه... زانوات تو بغل نگير وگرنه از غم مي ميره... کي غرورتو شيکسته... چه کسي دستاتو بسته...


بسه


علي...
فاطميه... رحلت پيغمبر برا مادر گريه مي کنم... شهادت امام حسن، برا مادر... نوزده رمضان ، برا مادر... شام غريبان برا مادر...


و فاطميه برا دل علي و حسن...


فاطميه روضه‏ي مادر نيست... فاطميه روضه‏ش...


حداديان هنوز داره مي خونه... آي اهل عالم کمک کنيد آتيش گرفته...
نفسش بالا نمياد...


کريميه حالا... يه شهر و يه کوچه... تو کوچه يه خونه که مردم با اين خونه قهرن... جواب سلام يه مردي نگاهه...
فاطميه روضه‏ي مادر نيست...


مگه خونه‏شون تو کوچه بني هاشم نبود... بني هاشم!


اگه يه نامحرم تو کوچه محکم بزنه تو صورت مامانت، به طوري که جاش سياه بشه.
مامان بيشتر دردش مياد؟
بابا؟
يا تو؟
فاطميه روضه‏ي مادر نيست...


... يه طفلي يه گوشه سرش روي ديوار... تو کوچه يه نامرد... يه راهي که بسته... با مادر... يه دستي که بالا ... يه صورت، يه سيلي... يه ديوار... يه چادر که خاکي... يه گوشوار که افتاد... يه راهي که گم شد... يه ماه کبود و يه رازي تو سينه... مادر... با من... اومد خونه... امن يجيب المضطر اذا دعاه... عجّل وفاتي!‏
فاطميه روضه‏ي مادر نيست...



 


 


 


  • نويسنده: بي‏ خبر

  • نظرات ديگران ( )

  • + من جا موندم... (يکشنبه 29/2/1387 ساعت 8:20 عصر)

    با اجازه ي تو...


    گاهي نوشتن تو يه جاي پرت و پلا خيلي راحت‏تره... شايدم جاي گاهي بايد مي‏گفتم هميشه! و من اين‏جا الان راحت‏ترم!
    فردا شهادت حضرت زهراس... به روايتي...
    و من...
    خونه خاليه! همه رفته‏ن برا مراسم عزاداري و من اون‏قدر خسته بودم که خواب نذاشت حتي رفتنشون رو خبر شم!


    حالم گرفته اس
    هرچقدرم اين مديا پلير برات روضه بخونه انگار اوني نمي‏شه که دل تو رو آروم کنه!...
    دل خوش مي‏کنم به مسجد و منتظر اذان مي‏مونم... کاش آرومم کنه!


  • نويسنده: بي‏ خبر

  • نظرات ديگران ( )

  • + . (شنبه 31/1/1387 ساعت 12:58 عصر)

    با اجازه ي تو!


    نمي دونم اصلا اجازه ميدي يا دارم سر خود اين کارو مي کنم!
    مي خوام بنويسم، زيااااااااااااااااااااااااااااد. ولي هر بار مي نويسم و پاک مي کنم!
    دکتر! دعات در حق من يکي مستجاب شده انگار!‏هر چند ايمان دارم چيزي جاي قلم و کاغذ رو نمي گيره ولي انگار جاي قلم کيبرده که چسبيده به دستم!


    همين لعنتيه که... من ورق و مداد خودم رو مي خوام!
    اين مانيتور و کيبرد حالم رو بد مي کنه! به اميد سوما بودن مي ام سراغشون و تنها کاري که بلدن بدتر کردن حاله!


    من همون چند روز اردو رو مي خوام، با همون محرم که چيزي براي قايم کردن ازش نداشتم!


     


  • نويسنده: بي‏ خبر

  • نظرات ديگران ( )

  • + . (شنبه 31/1/1387 ساعت 3:6 صبح)

    با اجازه ي تو!


    دو شب پيش بود... يادته؟ هي بهت مي گفتم بي خيال شو اون لاتؤدبني بعقوبتک گفتنا رو؟ و ذکرم شده بود لک العتبي... لک العتبي... حتي ترضا...
    يادته؟
    ببين کار رو به کجا کشوندي که در به در دنبال عتابتم... مني که هميشه تنها چيزي که تو باورم هم نمي گنجيد همين عتاب بود!
    که شايد الان هم نمي گنجه... عتابتو مي خوام که بفهمم هنوزم حواست بهم هست...


    امروز ولي...
    چرا فکر کردم رابطه مون مثه همون بچهه و باباشه؟ بچه اي که من جاي باباش خسته شده بودم، گرچه هر بار بغلش مي کرد، مي خنديد، بوسش مي کرد...
    ميذاري دلمو خوش کنم به همين رابطه؟
    دل خوش کنم به اينکه نيشستي اون بالا... حواست به همه ي کارام هست فقط هر وقت که کار خطري مي شه... هر وقت که ديگه خيلي ازت دور مي شم... برا چند دقيقه مياي پايين و خودي نشون ميدي...


    ولي من اين جوري نمي خوام!
    نمي شه يه کم باهام راه بياي...


  • نويسنده: بي‏ خبر

  • نظرات ديگران ( )

  • + کدوم بي احترامي؟!! (شنبه 12/8/1386 ساعت 1:28 صبح)
    با اجازه ي تو...
    باز اومده و داره دعوام مي کنه! مي گه تو کي مي خواي آدم شي؟! مي گه اين کارت بي احتراميه!
    ولي من قبول ندارم حرفاشو!
    اين که قرآن هميشه تو کيفم باشه... حالا بر فرض کيفمم رو زمين!... اين بي احتراميه يا اين که قرآن سال تا سال توي کمد و کتابخونه خاک بخوره و لاشم کسي باز نکنه؟!

  • نويسنده: بي‏ خبر

  • نظرات ديگران ( )

  • + فقط براي خودم! (چهارشنبه 2/8/1386 ساعت 3:34 صبح)

    با اجازه ي تو...
    مرد، خسته از جاده هاي گم شده... نگران و پريشان خانواده ش... به اميد شعله اي آتش... به تو رسيد!
    چه ناگهان...
    تو، با تمام ابهتت!... با تمام جلال کبريائيت!... که إني أنا الله، رب العالمين...!
    و چه اضطراب با شکوهيست در تکلم با تو! توي رب العالمين!
    ...
    و مرد چه وحشتي کرد با ديدن عصايش که اژدهايي شد... و فرار را بر قرار ترجيح ميداد اگر نبود نداي دلنشينت که أقبل! و لا تخف، إنک من الأمنين...


    تکلم با تو!... ديدن معجزه ات!... مقام نبوت!... هر دلي را مي لرزاند!... اما از اين داستان من عاشق اين فرازم: واصطنعتک لنفسي...


    پي نوشت:
    گاهي فکر مي کنم اين که مي گن قرآن تک تک آدما رو مخاطب قرار ميده... يعني درسته؟! و دلم مي خواد جواب مثبت باشه و دل خوش کنم به اين که يعني مي شه يه روز به منم اين خطاب بشه؟
    واصطنعتک لنفسي...
    چه حالي ميده خدا يکي رو برا خودش درست کرده باشه... و به روش هم بياره!


  • نويسنده: بي‏ خبر

  • نظرات ديگران ( )

  • + وقف در گردشه!!!!! (چهارشنبه 18/7/1386 ساعت 10:1 عصر)

    با اجازه ي تو...
    بعد از يه ماه که هر شب قيافه ي جناب شيطونو به خوردمون دادن، با توانايي هاي فوق العاده!... امشب برنامه اي گذاشتن در بررسي نقش شيطان در زندگي فردي و اجتماعي؟!... چه ميدونم اسمش چي بود؟!
    نمي خوام از الياس بگم و فرزاد و داش شهرام... يا حتي اون فرشته ي چند سال پيش...
    تو اتاق داشتم وبگردي مي کردم و صداي تلويزيون از هال ميومد... بحث بر سر شيطون... ادامه شم فکر کنم فرداشبه!
    ناخواسته ياد يه تحقيق قديمي افتادم... همون تحقيق کذايي که حداقل ده بار به اساتيد عزيز ارائه شد!!!
    اصلش مال دبيرستان بود و از اون جا که موجود دست و دلبازي بودم کردمش وقف در گردش!!! و هفت تا دانشجوي عزيز هم به اساتيد عزيزتر تقديم کردن و خدا رو شکر نمره شو گرفتن! خودمم گفتم حالا که اين جوريه منم استادامو از اين تحقيق پر بار محروم نکنم که جفا شه در حقشون!!!!
    فقط دو بار به استادا دادم يه بار سال اول دانشجويي، يه بارم سال آخر!
    حالا شما هم اگه مي خواين از اين تحقيق پر بار محروم نشين و از بحث شيطون شناسي هم جا نمونين، مي تونين يه نگاهي بندازين روش! خواستينم کپي کنين و تقديم کنيد به اساتيد! وقف در گردشه!

    تکاپويي در شناخت شيطان...

    1. اگه تحقيق آبکي بود بذاريد پاي اينکه مال سال دوم دبيرستان بوده!!!!
    2. شايد امشب شب آخر مهموني باشه... دعا کنيد تا سفره جمع نشده، از اون بهتريناش روزيمون کنن! 


  • نويسنده: بي‏ خبر

  • نظرات ديگران ( )

  • + کمش نمي کنم! (يکشنبه 15/7/1386 ساعت 3:42 صبح)

    با اجازه ي تو...
    نيشستم تو ماشين، تنها نيستم!... اما خب حرفي براي زدن نداريم... راديو رو روشن مي کنم!
    هوا گرمه و پنجره ها پايين...
    ماشين راه که مي افته، صداي باد و موتور ماشين و انواع و اقسام آلودگياي صوتي ديگه، نميذاره صداي راديو رو خوب بشنوم... زيادش مي کنم!
    چيزي نداره... بازم از اين برنامه هاي بي مزه با کلي چاشني موسيقي!
    قبل از اين که دنده رو عوض کنم، نوار کاستو هل ميدم تو!... و صداي قرآن بلند مي شه!...
    ...
    چي؟
    کمش کنم؟
    چرا؟ صداش اذيتت مي کنه؟!
    نمي فهمم!
    تا الان که راديو روشن بود با همين صدا... عيب نداشت... حتي اگه صداش دو تا ماشين اين ور و اون ورم رو هم پوشش ميداد!... حالا که قرآن شد...؟!


    کي مي گفت قرآن يکي از زيباترين موسيقياي آفرينشه؟!
    کمش نمي کنم! 


  • نويسنده: بي‏ خبر

  • نظرات ديگران ( )

  • + الان؟!... (يکشنبه 8/7/1386 ساعت 3:14 صبح)

    با اجازه ي تو!
    نمي دونم فيلم هوش مصنوعي رو ديدين يا نه؟... همون که توش يه پسربچه ي رباته و براي رسيدن به زني که زماني به فرزندي قبولش کرده بود و شده بود مادرش، همه کار مي کنه... و نهايتا مي فهمه بايد آدم شه تا دوباره مادرش رو ببينه!... و ميره زير دريا سراغ پري مهربون... يعني مجسمه ي پري مهربون! و پيشش التماس مي کنه... روزها... ماهها... سال ها... قرن ها... بدون اين که چشم ازش برداره... يه لحظه هم نااميد نمي شه...
    چند وقت پيش داشتم دوباره ميديدمش، فيلم درباره ي بلاييه که رباتا سر آدما ميارن، اما من از وقتي پسرک در به در شد برا پيدا کردن پري مهربون، فقط يه چيز تو ذهنم رژه ميرفت... اينکه چقدر خوبه خدامون هرچند تکيه زده برعرش کبريايي... اينقدر نزديکه و دست يافتني... اينکه چقدر خوبه براي درددل باهاش، براي مناجات، براي دعاکردن... نبايد آواره شيم و در به در دنبالش بگرديم تا صدامون به گوشش برسه... و اون لحظه حس مي کردم بزرگترين نعمتي که خدا بهم داده همينه!
    و وقتي پسرک اون طور اميدوارانه به مجسمه ي پري التماس مي کرد، مي شد اميد رو تو وجودش لمس کرد... و من باز فکر کردم نا اميد نشدن از خدا... لا تيأس من روح الله... عجب نعمتيه... بماند که غبطه خوردم به پسرک براي اين اميدش!


    امشب توي قرآن يه آيه خوندم که حالمو بد گرفت، ناجور! اين خداي ارحم الراحمين ما... اين اله العاصين... اين که تا صداش کني جوابتو ميده... يه جا يهو لحنش عوض مي شه!
    يه جا که نه يعني دو جا... يه جاشو امشب خوندم:
    ... حتي اذا ادرکه الغرق... قال آمنت أنه لا اله الا الذي آمنت به بنوإسراييل... و أنا من المسلمين! و جواب: الان؟!... و قد عصيت قبل...


    آخدا! نذار کارمون به اون جاها بکشه!... بذار مثه پسرک هميشه به لطفت اميدوار باشم... مي دونم خيلي اين دست اون دست مي کنم برا توبه و برگشتن تو آغوش رحمتت،‏اما نذار دم مرگم به غلط کردن بيفتم که خطاب بهم بياد: الان؟!... و قد عصيت قبل...

    حرف آخر:
    1. آيه هايي که نوشتم، نود و نود و يک سوره ي يونسه... ترجمش نمي کنم که اين جوري حسش بيشتره! خواستين برين ببينين!
    2. جاي دوم که لحن اين مهربون عوض مي شه و آدم مي ترسه... باشه طلبتون، حس و حالي بود، بعدا مي گم!
    3. شباي قدر ما رو يادتون نره... که خيلي محتاج دعاتونيم!


    نمي شه!... وجدانم نمي ذاره! خب براي رفع وجدان درد: از ايشون تشکر مي کنيم! بابت زحمتي که کشيدن...


  • نويسنده: بي‏ خبر

  • نظرات ديگران ( )

  • + هيچ کاره ام!... (پنجشنبه 5/7/1386 ساعت 1:48 صبح)

    با اجازه ي تو...


    نمي دونم چي بايد بنويسم تو اولين پست... براي اين وبلاگ!
    بعدا خودتون مي فهميد که من اين جا هيچ کاره ام!... نمي دونم چرا افتاد گردن من و قرار شد من اين وبلاگ رو راه بندازم!
    امشب هم چه نوشتن سخته!!!... فقط چون قول داده بودم شب تولد کريم مدينه ثبتش مي کنم... دارم اولين پست رو مي نويسم!
    مي دونم دارم چرت و پرت مي نويسم! اما قوله ديگه... من بي تقصيرم... بعدا بيايد بابت اين پست حال دوستان رو بگيرين!!!... دوستاني که قراره اضافه شن و اين وبلاگ رو بکنن يه وبلاگ گروهي.
    خدايا! زودتر برسون اين دوستان رو که هم ما راحت شيم، هم مخاطبا از خوندن پرت و پلاهاي ما!


    نمي شه از امشب چيزي نگفت! شبي که دختر پيغمبر براي اولين بار مادر شد! و علي(ع) پدر!
    آخ که حس مي کنم آغوش مهر خدا امشب چقدر بازه... بيشتر از هميشه!
    يه حديث عيدي ما به شما!
    امام حسن عليه السلام: هر که حقيقتا خدا را عبادت کند، خداوند همه چيز را مطيع او مي گرداند.
    امام حسن عليه السلام: برادري در اين است که در هنگام راحتي و سختي به هم وفادار باشند.


    شد دو تا  نتونستم بين اين دوتا يکي رو انتخاب کنم! عيدي هم که هر چه بيشتر بهتر!







  • نويسنده: بي‏ خبر

  • نظرات ديگران ( )


  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [30/2/1387- 1:9 ص] فاطميه روضه ي مادر نيست...
    [29/2/1387- 8:20 ع] من جا موندم...
    [31/1/1387- 12:58 ع] .
    [31/1/1387- 3:6 ص] .
    [12/8/1386- 1:28 ص] کدوم بي احترامي؟!!
    [2/8/1386- 3:34 ص] فقط براي خودم!
    [18/7/1386- 10:1 ع] وقف در گردشه!!!!!
    [15/7/1386- 3:42 ص] کمش نمي کنم!
    [8/7/1386- 3:14 ص] الان؟!...
    [5/7/1386- 1:48 ص] هيچ کاره ام!...
  •   بازديدهاي اين وبلاگ
  • امروز: 1 بازديد
    بازديد ديروز: 1
    کل بازديدها: 811 بازديد
  •   درباره من
  • مهجور شاکي
    بي‏ خبر[10]
    من اين جا هيچ کاره ام!... نمي دونم چرا قرعه ي فال به نام من ديوانه زدند!!!
  •   اشتراک در خبرنامه
  • نام:

    ايميل:

     
  •   آهنگ وبلاگ من